کد خبر : 75447

خاطراتی ازعزاداری ها وعنایت های امام حسین علیه السلام

خاطراتی از عنایات بی شمار امام حسین علیه السلام به یکی از نوکرانش

1-سال 89 با این که برنامه ریزی کردم برنامه حرم حضرت معصومه سلام الله علیها شرکت کنم؛سه روزاول ماه محرّم توفیق شرکت پیدا نکردم .من که سال ها پا منبری ثابت عزاداری ها بودم؛به شدت ناراحت بودم مرتب توخودم وکارهام می گشتم نکند خلافی کردم که توفیق سلب شده؛روزسوم ازشدت ناراحتی بادل شکسته وگریان درحال خفگی بودم که به حرم حضرت معصومه سلام الله علیهارسیدم.برنامه عزاداری تازه شروع شده بود.

آن روزفهمیدم آقا با نوکراش عشق وصفا می کند؛گلایه می کردم که با دل عاشق اینطوری می کنند.دیدم گناهم عاشقی است. امام حسین به جانم بسته است رگ حیاتم دست امام حسینه اگرخداازمن بگیره زنده نمی مونم!ازخدا خواستم خودشو؛حسین شوازمن نگیره؛تا اون روزخودم هم اندازه محبتم به امام حسین را نمی دانستم چون همیشه دنبال نوکری وخدمت بودم؛خودم رو هم گم کرده بودم؛ یادم نمی آد هیچ وقت دنبال دستمزد واجروثواب باشم ؛همیشه خودش رامی خواستم .سال های زیادی تمام دوماه محرم وصفررامشکی می پوشیدم .رنگ های دیگررابی احترامی به آقا واهل بیت می دانم. 

۲- سال۸۸عصر روز تاسوعا تمام پولی که داشتم 200تومان بودکه فقط دوبارمی تونستم سواراتوبوس بشم.راه دوربودوپیاده ممکن نبود.دوروز بودپول نداشتم.هرکاری کردم پولی دستم نرسیدووعده واریزبه حسابم چندروزدیگه شد.تاعصرازبی کسی وبی پولی ناراحت بودم.تصمیم گرفتم فقط روزعاشورا حرم برم وخوابیدم.حدودساعت 6بیدارشدم؛دیدم مقدارزیادی ازپول وعده شده به حسابم واریزشده. 

3- بعد ازماهها انتظاربه عتبات عالیات رفتم؛ قبل رسیدن به کربلا نگران بودم آقا قبولم نکنه؛چون با دست خالی رفته بودم ؛ خیلی نگران بودم.علامت قبولی را می دونستم که گریه است.ازهتل پای پیاده به حرم رفتیم همسفراها باهم حرف می زدند وخوشحال بودند ومن؛توخودم ونگران بودم. راه روهم بلد نبودم چون اولین بارم بود؛یک دفعه یکی گفت بچه هاحواستان باشه داریم می رسیم حرم؛ همینو که گفت یک دفعه بغض همه باراولی هاترکیدازهمان چهارراه بیرون حرم گریه ها شروع شد تا چهارساعت گریه امان نمی داد روبروی ضریح آقا نشسته بودیم وتوی گریه ها عقده گشایی می کردیم.

4- قبل ازاعزام پولی نداشتم؛وقت اعزام فقط 9هزارتومان پول داشتم که  برای سوغاتی برای مادروخواهرم نگه داشتم.دلم می خواست ازنجف چادرنمازسفیدرنگ می خریدم تا همیشه درنمازبه یاد مولاوزیارت و...باشم؛ پول نداشتمناراحت بودم که معلوم دوباره بتونم بیام هیچ نشانه ای نمی تونم ببرم. تمام خواسته هام رونوشته بودم وتوی ضریح ها انداختم برای این که مطمئن بشم قبول میشه 14هزارصلوات نذرکردم ودرطول راه فرستادم؛ روحانی کاروان دریکی ازمسیرهاگفت هرکس 14هزارصلوات بفرسته هدیه دارد.من هم گفتم به نیت دیگری من فرستادم.آخرین روزکه برگشتیم درمسیرایران هدیه ها را دادند.به من یک چادرنمازسفید ومشکی ازپارچه های نجف دادند.

5-قراربود سامرا بریم حود30هزارتومان هم درایران گرفته بودند؛ولی آخرین لحظه گفتند یک خانمی را درسامرا دزدیدند؛نمی بریم.درراه کربلا هزینه را به خودمان برگرداندند.برای مادروخواهرم سوغاتی خریدم.

6-درکربلا درحال زیارت وشنیدن معرفی حرم ازروحانی کاروان بودیم اولین بارمان بودوجایی را نمی شناختیم.یک دفعه حدود50 متردورتررا نشان دادوگفت: آنجا قتل گاهه؛ وقتی جمله اش تمام شد؛ دنیاروسرم خراب شدپاهام بی حس شد؛به زورداشتم می رفتم ولی پای راستم بی حس شده بود؛طاقت دیدن نداشتم نمی دانم چقدرطول کشید ولی چندمترکمرم راشکست.تنها جایی بودکه تحمل ماندن نداشتم.جرات نگاه نداشتم. جرات فکرکردن به زمین زیرپایم را نداشتم .با دل سوخته واشک ریزان ایستاده بودم.حدود3ربع طول کشید تا کمی به حال عادی برگشتم.

7-ازکاروان چهارده نفری بودیم که تمام شبها هم درنجف هم کربلا بعدازخوردن شام به حرم برمی گشتیم و درحرم می ماندیم وبیداربودیم وزیارت می کردیم وبعد ازنمازصبح برمی گشتیم.تا حدود9 صبح می خوابیدیم.خیلی خوش می گذشت و صفایی داشت که باید چشید.

8-بعدازبرگشتن ازکربلاونجف عنایت خدا شامل حالم شد و درحال نمازمخصوصا نمازجماعت حرم حضرت معصومه  سلام الله علیهارحمت الهی مثل برق به بدنم اصابت می کردو حسی مثل برق گرفتگی داشتم .بعد ازحدود10روز وشروع  گناهها بیشتراین حالت ازبین رفت.

۹-چندروزقبل ازعاشورای سال ۸۲بود؛خیلی دلم می خواست درموسسه فرهنگی خودم که وقف و به نام صاحب عصربود؛برای اولین بار روزتاسوعاوعاشورابرای امام حسین اطعام بدم؛پول نداشتم ۱۰۰هزارتومان قرض گرفتم وقابلمه واجاق گازوظرف خریدم؛برای آشپزی هم همسایه مان را درنظرگرفتم .حدود۵روزقبل ازعاشورا سراغ همسایه مان رفتم تا قراربذاریم.گفت تمام روزها را قول دادم روزعاشورا۷دیگ وعده دادم.گفتم حالاچکارکنم؛گفت من می نویسم خودتان آش رشته را درست کنید.گفتم من تاحالاحداکثر۵یا۶نفره غذادرست کردم؛یک دیگ ۱۰منی نمی تونم.گفت نگران نباش خودآقا کمک می کند هر کاری گفتم بکنیدخوب درمی آد.ازسرناچاری قبول کردم.با نهایت نگرانی ازاین که شایدآقا احسان راقبل نکرده آشپزنتونست بیاد؛ممکنه غذاخراب میشه.با ناراحتی باکمک خواهرم کارهاراکردیم.شب تاسوعا با خواهرم موسسه ماندیم وکارهارا کردیم ودیگ را سراجاق گذاشتیم .  

آب آش مطابق دستورآشپززیادشده بود؛ مقداری خالی کردیم؛یکی ازخانم هاکه اهل گناه وحسادت شدید وعیبجو و...بود برای کمک آمده بود٬چند بارسردیگ را برداشت وهم زد٬مزه آش که قبلا چشیده بودم نبود و مزه آب می داد.متوسل به آقا شدم.ظهرآش آماده شد با نگرانی وناراحتی کمی چشیدم ببینم چقدرخراب کردم! دیدم خوشمزه شده انگار دنیا را به من دادند، خیلی خوشحال شدم و گفتم درموسسه را بازکردند ومردم را برای خوردن اش دعوت کردند حدود کمترازیک ساعت حدود۱۰۰۰نفرآمدند وآش خوردند بعضی چند پیاله خوردند و همه راضی بودند.روزعاشورانذاشتم آن خانم به موسسه بیاد گفتم کمک هست٬آش روز عاشورا خوشمزه تر از آش روز قبل شده بود.هردوروزحدود۱۰۰۰نفر آش خوردند و تمام شد٬مجبور شدیم در موسسه را بندیم.
۱۰- یه سالی قبل ازماه محرم تصمیم گرفتم دیگه مشکی نپوشم وعزاداری نرم٬چون دلم ازدست امام حسین خیلی شکسته بود٬کربلاهم رفتم٬با این که همه می گفتند حاجت باراولی ها حتما برآورده میشه مشکلات من که هرکدومش کمرمی شکست حل نشد.برای همین گفتم وقتی ارباب نوکرونمی خواد٬دیگه اوضاع خیلی خرابه ما کجا واما امام حسین کجا بیشتراز۲۵سال مشکی پوشیدم وعزاداری کردم یک بارش هم به خاطرثواب وحاجت وخلاصه دنیا نبوده همش عشق اهل بیت وسوزمصیبت بوده حالا این همه گرفتاری ودریغ ازیک عنایت٬حتی تصمیم قطعی گرفتم عزاداریها را نروم٬ولی ازاول محرم یک جایی که فعالیت داشتم اونها٬فعالیت گروهی درمقابله با دشمن درموضوع عاشورا داشتند وبرای مقابله با دشمن فعالیت های موثری انجام دادم.البته دلم همچنان شکسته بود. معلومه آقا نوکراشو قهرهم بکنند ول نمی کنه!

ثبت شده توسط : منصوره وطنی

نظر شما



نمایش غیر عمومی
تصویر امنیتی :
بالای صفحه اصلی